تبليغاتX
از شیر مرغ تـــــــاجون آدمیزاد

از شیر مرغ تـــــــاجون آدمیزاد

جنجال

یین و یانگ


 یین و یانگ - لمس ( حضور والا
درمورد یین و یانگ

یگانگئ متضادها



چینی ها در واقع هستی رو متشکل از دو قطب می دانند


قطب مثبت و قطب منفی
قطب سرد و قطب گرم
زن و مرد
شب و روز
نرمی و سفتی

تابستان و زمستان، و کلاً تمام چیزهایی که در تقابل با همدیگه هستن، منظور خوب و بد بودنشون نیست، مثلاً سفید خوبه سیاه بده، نه یک تقابل اینجا مد نظره
 یین و یانگ - لمس ( حضور والا
در این تقسیم بندی ها


یین: زنه ، یانگ: مرد
یین: سیاهه ، یانگ: سفید
یین: تاریکه ، یانگ: روشنه
یین: سکون و عدم تحرکه ، یانگ: حرکت و جنب و جوشه
یین: انقباضه ، یانگ: انبساطه
یین: نرمه ، یانگ: سخت
یین: مایعاته ، یانگ: جامدات
یین: زمستونه ، یانگ: تابستون
یین: سرماست ، یانگ: گرما
یین: شماله ، یانگ: جنوبه
یین: خوابه ، یانگ: بیداری


و یین ... ، یانگ ... و ... کلاً تمام متضادها


و حالا توضیح میدم که این تقسیم بندی ها چقدر به درد می خوره و چقدر کاربرد داره

مثلاً اگه یک بچه ای مشکل بیش فعالی داره می گن: این بچه یانگش زیاده، و برای اینکه به یک تعادلی برسه میان یین این بچه رو زیاد می کنن، مثلاً از رنگ ها، و یا عناصر یین ( مثل رنگ های سرمه ای تیره، مشکی، یا عنصر آب ) در اتاق این بچه استفاده می کنن تا عنصر یین زیاد بشه، یا از یک سری نمادها استفاده می کنن، مثلاً : گردن بندی از صدف های حلزون به گردنش آویزان می کنند، یا براش لاک پشت می خرند، ویا از غذاهای یین مثلاً یک سری غذاهای گیاهی استفاده می کنند


طب سنتی چینی و بقیه سیستم هایی که براساس یین و یانگ هستند همین جوری کار می کنند ، اونا می خوان بدونن از بین یین و یانگ، کدوم یکی در فرد زیاد شده تا بر اون اساس بتوانند یین و یانگ رو به تعادل برسانند و فرد بهبود پیدا کنه

 یین و یانگ - لمس ( حضور والا

نقاطی که داخل این شکل هستند ( دایره های کوچک ) به این مفهوم است که یین وقتی به حداکثر خودش میرسه و می خواد تموم بشه در درونش یانگ رو داره و وقتی هم که یانگ می خواهد به حداکثر خودش برسه در درونش یین رو داره یعنی وقتی یکی تموم میشه، اون یکی در درونش رشد می کنه و دوباره این چرخه ادامه پیدا می کنه مثل روز و شب


این به این معنا ست که: هنگامی که چیزی به بالاترین حد خود می رسد، افول آغاز می شود. همه چیز در جهان به این ترتیب واقع
می شود، همه چیز در وضعیتی تغییر پذیر است و تحول و تکامل از همینجا آغاز می شود



تمثیل شمع : یین و یانگ مانند یک شمع هستند، یین نماد جسم مومی شمع، و شعله: نماد یانگ است. یین ( موم ) به تغذیه و حمایت
از یانگ ( شعله ) می پردازد، شعله برای ادامه حیات خود نیازمند موم است. یانگ، یین را تحلیل می برد و در این روند، به روشنی می سوزد، هنگامی که موم به پایان برسد، شعله هم خواهد مرد. این دو متکی به یکدیگر و مکمل وجود همدیگرند و هیچ یک بدون دیگری وجود نخواهد داشت

چند نکته در مورد یین و یانگ

هیچ چیزی کامل یین یا کامل یانگ نیست مثلاً آب سرد در مقابل آب جوش: یینه ولی در مقابل یخ: یانگه. یین و یانگ کاملاً به هم وابسته اند و هیچ کدومشون بدون اون یکی نمی تونن وجود داشته باشن نور بدون تاریکی معنی نداره یین و یانگ می تونن خودشون تقسیم بشن به: یین و یانگ ، مثلاً گرم در برابر سرد: یانگ است ولی گرم خود تقسیم می شود به: سوزان ( یانگ ) و ولرم
( یین ) و سرد خود تقسیم می شود به: خنک ( یانگ ) و بسیار سرد( یین )



جسم، ذهن و احساسات همه تحت تأثیر یین و یانگ هستند، هنگامی که این دو نیروی مخالف در تعادل باشند ما احساس سلامت و
آرامش خواهیم کرد اما اگر یکی بر دیگری چیره شود بیماری و ناتوانی در راه خواهد بود

هدف طب سنتی چین، بخصوص طب سوزنی نیز بر مبنای برقراری این تعادل میان یین و یانگ برای برطرف کردن بیماری یا حفظ سلامت فرد عمل می کند، طب سوزنی نوعی درمان یانگ است زیرا از بیرون به درون حرکت می کند

از طرف دیگر درمانهای دارویی در دسته درمانهای یین جای می گیرد زیرا دارو، از درون به سمت تمام اعضای بدن حرکت کرده و درد را از میان می برد


+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت3:8 PMتوسط aida | |

سلام سلام

چطورید؟

وای بالاخره اومدیم آپ کنیم

 

راستی سپندار مذگان یا همون لنتاین یادتون که نرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

29 بهمن ، روز سپندارمذگان ، روز

 

 عشاق ایرانی شاد باد.

 

 

۱۴ فوریه (۲۶ بهمن) ولنتاین

 مبارک .

                  

 

 

راستی نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فعلا تا آپ بعدی

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت2:36 PMتوسط aida | |

سلام

من خیلی ناراحتم

می دونی چرا؟

چون فکر کنم به مدت یه ماه دیگه اپ نشیم

خلاصه گفتم که بدونید

دلم برای همتون تنگ می شه

یه وقتایی ما رو از یاد نبریدا

بای

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت2:26 PMتوسط aida | |

سلام حالتون چطوره ؟

دلم خواست آپ کنم   

 لطفا با نظرات همراهی کنید .

 

 دلم تنگ است دلم می سوزد از باغی که می سوزد نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا میان آنچه باید باشد و نیست عجب فرسوده دیواریست دنیا چه رنجی از محبت ها کشیدیم برهنه پا به تیغستان دویدیم نگاهی آشن

 

 

 

گفتم مگر به صبر فراموش من شوي كي گفتم آفت خرد و خوش من شوي ؟ فرياد را به سينه شكستم كه خوشترست آگه به دردم از لب خاموش من شوي سوزد تنم در آتش تب اي خيال او ترسم بسوزمت چو هماغوش من شوي بنگر به شمع سوخته از شام تا به صبح تا باخبر ز حال شب دوش من شوي اي اشك ، نقش عشق وي از جان من بشوي شايد ز راه لطف ، خطا پوش من شوي مي نوشمت به عشق قسم اي شرنگ غم كز دست او اگر برسي ،‌نوش من شوي گر سر نهد به شانه ي من آفتاب من اي آفتاب ،‌جلوه گر از دوش من شوي جانم ز درد كرده فراموش خويش را اما تو كي شود كه ...

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت7:3 PMتوسط aida | |

سلام همه برو بچه های باحال

حالتون چطوره؟

 

عید همه مبارک

 

همین جا یه عذر خواهی از همتون می کنم بابت آپ نکردن خودتون که می دونید.......

 

خیلی وقته از کلاس ریاضیمون نگفتم این نوروزی(اه اه اه) که همش رو اعصاب ما راه میره....

اون روز دوباره به ما گیر داد و ما هم کاری کردیم که اخر ساعت اومد عذر خواهی کرد نمی دونید چه حالی داد حرصش رو در اوردیم البته این قدر سیریشه که هر کار می کنیم قهر کنه بره و دیگر سر کلاس نیاد نمیشه باز جلسه بعد پرو پرو پا میشه میاد سر کلاس ......

دیگه کاری کردیم که شکایتمون رو به مشاور مدرسه کرده بوداما ما که ادم نمی شیم ..........

خب ديگه وقت ندارم روزهاي خوبي رو براي همتون آرزو ميكنم.

باي.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت1:1 PMتوسط aida | |

سلام به دختر خانم ها خواهر های گلم از دم همه بوس

 

چه خبر حالتون که خوبه ؟

 

حتما الان بعضی ها(پسر ها ) ناراحت شدن که چرا روزشون رو تبریک

نگفتیم اما به نظر من لیاقت تبریک ندارن نه ؟

خب حوصله ام سر رفته بود گفتم یه آپ  بیام

 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت3:32 AMتوسط aida | |

سرد و ساکت بود خانه


خالی از رویا


عاری از یک لحظه ای زیبا


پر ز حسرت بود خانه


حسرت دیدار


حسرت یک لحظه گفتار


و دمی تکرار


خانه دیگر مثل سابق نیست


در میان خانه دیگر آن زن پر کار و لایق نیست


آن زن پیری که عمرش را


وجودش را


جوانی و


تمام تار و پودش را


فدای دیگران کردست


وای دیگر نیست


دیگر نیست


آن والا ترین مادر


آن عزیز و مهربان یاور


او که بر غم های ما غمخوار


او که باشد چون گلی بی خار


خسته از دنیای پر ز درد


خفته اینک زیر خاک سرد


خانه هم می گرید از این درد


آینه دیگر نمی خندد


و برای آخرین لحظه


گویمت مادر برزگم


جای تو خالیست


یاد تو باقیست. . .


 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت3:45 AMتوسط aida | |

از روزی که به تو آموختند

بیماری "عشق" از "وبا" خطرناک تر است

احساسم را با آب معدنی می شویم

و قلبم را روزی سه بار

ضد عفونی می کنم!

پس جای نگرانی نیست!!!

       

    نیمی از عمرم را در سفر بوده ام        

درست لحظه ای که احساس می کنی

 دلت تنگ می شود                          

 می فهمی که بزرگترین دروغ را            

به خودت گفته ای !!!!!!!!!!!           

 

 

   من آواره ترین مرد دنیا بودم                                                             

۴  ۳۲  ۲  ۳۱  ۱۶  ۳۲  ۲۸  ۳۱  ۱۰  ۳۲  ۱  ۲   

  تو گفتی که می خواهی  سرزمینم  باشی

۲۸  ۱۶  ۱  ۲  ۳۱  ۴  ۱۶  ۱  ۱۰  ۳۲  ۲۶  ۳۱  ۱۳  ۱  ۴  

وعده های شیرینت آن چنان در من اثر کرد .........

 ۱۶  ۱  ۳۱  ۲۸  ۳۱  ۳۱  ۲۵  ۳۲  ۲۹  ۱  ۱۰  ۲  ۱۰  ۳۲  ۱  ۲   

  که حالا مجبوری

 ۲۸  ۳۲  ۳۰  ۲۶  ۲  ۳۱  ۲۵ 

   سرنگ انسولینم باشی .                                   

۲۸  ۱ ۲  ۱  ۱۰  ۴  ۴  ۱۵  ۳۱  ۱

 

 

* (  الف:۱          ب : ۲        پ  :۳ )

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت4:4 AMتوسط aida | |

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد.......
يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد"..........
يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره..........
يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش........ پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون........
يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته...
يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه........
يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده.........
يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا.....
يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه...........
يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند......
يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد...........
يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد.................
يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد................
يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند......
يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود........
يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند............
يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود...........
يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند..............
يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري).....
يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند..............
يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد.........
يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند...........
يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد....
يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند......
يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد.......
يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد........... ...
يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد......
يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند....... يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد.................
يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند........
يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد.............
يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد............
يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند.........
يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد..........
يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد.........
يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند...
يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد......
يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند.........
يک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده.

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت2:56 PMتوسط aida | |


 

بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید

 

اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم

گرچه این دنیا ندارد اعتباری این را نوشتم تا بماند یادگاری

   

داستان عشق سوخته........؟؟؟ اگه طاقت نداری نخون.....

 

تی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

 

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

 

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.


 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت2:47 PMتوسط aida | |

دوستان عزیز ما تمام پست های این ۲ سال را پاک کردیم و قرار شده با موضوع جنجال و حالگیری در اختیارتون باشیم .                                                      

                                                                                                                    مدیر وبلاگ

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت3:48 PMتوسط aida | |